یادت میآید؟! وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچکتر بودم که بودم ؛ دیپلمه بودم که بودم ؛ مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخیها بدم میآید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین...

برای خواندن این مطلب بسيار زيبا و جالب به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
خيلي زود به قولم وفا كردم ؛ دوباره يه دلنوشت براتون دارم. موضوع دلنوشت درباره آقاي محمد حقيقت هست. آقاي محمد حقيقت يكي از منتقدهاي مطرح سينماي ايران است. وي همه ساله در فستيوال كن به انتخاب فيلم هاي ايراني برتر سال براي حضور در كن مي پردازد. به قول خودش قبلنا به خاطر ديدن فيلم در سينما چه سختي هايي كه نمي كشيده اما حالا بابت فيلم ديدن كلي هم پول مي گيره! او چند سال پيش خاطره اي بسيار زيبا تعريف كرد كه من حيفم آمد شما آن را نخوانيد.

محمد حقيقت در خاطره اش مي گويد : من و يكي از دوستانم در سال هاي پيش از انقلاب كه در اصفهان زندگي مي كرديم خبردار شديم كه فيلم خوبي قرار است براي اولين بار در شيراز اكران داده شود ؛ بنابراين عزم خود را جزم كرديم تا به شيراز برويم. اولين نوبت نمايش اين فيلم شب بعد بود. من (محمد حقيقت) و دوستم با هزار زحمت و تلاش خود را به شيراز رسانديم. پول چندانيم با خود نداشتيم ، فقط در حدود يك نهار و ديدن دونفره فيلم و برگشت،همين! وقتي كه شب به آنجا رسيديم متوجه شدیم که بلیت فیلم مذکور تمام شده است. از شدت ناراحتی کم مانده بود سکته کنیم ؛ ناگهان شخصي مسئول كه حالات ما را پس از شنيدن تمام شدن بليت ديده بود كنار ما آمد و گفت : " كسي را مي شناسم كه شايد دو سه بليت در اختيار داشته باشد ، او خبرنگار مطرحيست. شما مي توانيد پيش او برويد و كارتان را راه بيندازيد. " از شنيدن اين خبر فوق العاده خوشحال شديم. از او آدرس محل اقامت آن خبرنگار را پرسيديم ، با توجه به شواهد معلوم شد كه مسافت محل اقامت آن خبرنگار طولاني بود. با توجه به نزديكي سانس نمايش تصميم گرفتيم كه پول نهار فردايمان را به يكي بدهيم تا ما را به آنجا ببرد. اتفاقا به آنجا رسيديم و ۲ بليت با ارزش را از وي گرفتيم. با خوشحالي هرچه تمام تر به سينما رفتيم و فيلم آغاز شد ؛ تا ميانه هاي فيلم با عطش تماشايش كردم ولي نمي دونم چه شد كه چشم هايم كم كم شل و بسته شدند ، شايد از شدت خستگي سفر و دردسرهايش بود. فقط گاهي اوقات صداي دوستم و اطرافيان را مي شنيدم كه مي خنديدند و مي گرييدند! يك دفعه نوري همه جا را فرا گرفت ، پس از كمي پلك زدن تازه فهميدم كه فيلم تمام شده است. فورا از ترس اينكه دوستم بفهمد من خواب بوده ام هوشياري خود را كاملا بدست آوردم. همه براي فيلم دست مي زدند ، من هم براي اينكه كم نياورم شروع به دست زدن كردم. در راه برگشت به خانه دوستم همش درباره فيلم حرف مي زد و از آن تعريف مي كرد ، مي گفت ديدي فلان جا چطور شد؟ ديدي فلان بازيگر چطور از پس نقشش برآمد؟! و من فقط حرف هاي وي را تائيد مي كردم ، آخه نمي خواستم بفهمد كه من پس از اينهمه دشواري و مشقت وسط فيلم خوابم برده است.
بالاخره در هر کشوری مردم برنامه روزانه متفاوتی دارند ؛ پس از ساعتها تحقیق ، برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زیر اعلام می شود...

برای خواندن این مطلب طنز به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
چیستانهایی که میخوانید محصول گروهی برجسته از معتبرترین دانشمندان و دانشگاههاست که طی شونصد و بیست و چند سال از مخشون بیرون زده و متاسفانه در اختیار همگان قرار گرفته است! حالا وبلاگ ما یعنی جکوزی قصد داره تا این چیستان ها رو برای شما ارائه کنه ؛ درضمن باید گفت که این مطالب برگرفته از سایت آی طنز می باشند.



برای خواندن این مطلب فوق طنز و فوق العاده جالب به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
چگونه روشن فکر شویم؟ اگر جوات هستید، اگر آخرین مطلبی که مطالعه کرده اید، تصمیم کبری بوده است ؛ اگر قدرت تحلیل شما در حد پت و مت است، اگر فرق اگزستانیالیسم و هویج را نمی دانید، نگران نباشید بسته های آموزشی "روشنفکری در 5 دقیقه" به بازارآمد!

برای خواندن این مطلب طنز و بسيار زيبا به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
حتما شما می دانید که خانم ها قبل از ازدواج با بعد از ازدواج کلی با هم تفاوت دارند ؛ حالا وبلاگ جكوزي قصد داره تا اين تفاوت ها رو براي شما علني كنه تا همه خانم ها حساب كار دستشون بياد تا بفهمند در آينده چه شكلي خواهند شد يا حداقل قبلا چه شكلي بودند!

برای خواندن این مطلب طنز و بسيار خنده دار به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
اگر شما دختر هستید و می خواهید راهی ساده و فوری و بدون درد برای خودکشی پیدا کنید و به زندگی ملالت بار خود پایان دهید ، مي توانيد از روش فوق العاده ما استفاده كنيد! اين روش بسيار كاربردي و مفيد مي باشد. لطفا براي خواندن اين روش به قسمت ادامه مطلب برويد.
برای خواندن این مطلب طنز و جالب به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
کم پیش آمده بود که «دل نوشت» بنویسم ؛ حالا دوست دارم اين كار رو انجام بدم ، چون هم خبر خوبي دارم و هم وقت مناسبيست. اوايل همين هفته بود كه خبر قبوليم در آزمون كارداني به كارشناسي اعلام شد. خوشحال شدم ، البته از قبل مي دونستم كه قبول ميشم ولي نمي دونستم كجا! از هموني كه بدم ميومد سرم اومد ؛ قبولي در دانشگاه دوري چون يزد! حالا بايد هر هفته برم يزد و برگردم شهرم. كار سختي هست اما كاريش نميشه كرد. دارم سعي خودم رو مي كنم تا خودم رو با يه يزدي جا به جا كنم. خدا مي دونه در آينده چي ميشه.


راستي اين هفته يكبارم يزد رفتم. فكر مي كردم شهر خيلي عقب افتاده اي باشه اما نبود. براي خودش شهري بود! جالب بود هرچند دور بود. سفرم به يزد خودش داستاني بود كه به علت طولاني بودن نميشه اون رو تعريف كرد. خدا كنه كار ما گره نخوره و به خير و خوشي تموم بشه بره پي كارش. راستي در آينده بيشتر دل نوشت مي نويسم ؛ چون هم حال ميده و هم خیلی راحته!
مردي يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد...



برای خواندن این داستان كوتاه و خواندني به قسمت "ادامه مطلب" بروید.
40 سال پيش لن كلين راك و گروهش در دانشگاه UCLA ، آزمايش بر روي سيستمي را آغاز كردند كه بعدها به اينترنت امروزي تبديل شد ؛ به همين مناسب در اين گزارش به مرور رويدادهاي تاثيرگذار در شكلگيري و توسعه اينترنت پرداخته شده است...


برای خواندن این مطلب جامع و کامل به قسمت "ادامه مطلب" بروید.